Tuesday, November 03, 2009

بی سرانجام

امروز مصادف است با پنجمین سالگرد تولد وبلاگم. راستش را بخواهید دلم برای وبلاگم می سوزد مثل تمام چیزهای دیگری که در این زندگی به من منصوب شده اند این وبلاگ هم محکوم به فراموشی و سکون و فناست. اولین سالی که وبلاگی را می سازی همه چیز تازه و جدید است همه ی روزها بهترین بهانه برای یک نوشته ی تازه اند اما سال اول که تمام می شود همه چیز تکراری است مگر برای یک موضوع مکرر چند بار می توان یک مطلب تازه و جالب نوشت؟ البته اگر خلاق باشی هیچ چیز تکراری نیست، اما من که خلاق نیستم، من یک آدم معمولیم شاید هم پایین تر از معمولی. هیچ چیز نتوانست زندگیم را از یکنواختی خارج کند، حتی این وبلاگ که با تمام وجودم هنوز هم دوستش دارم، گرچه اکنون به متروکه ای بیش شباهتی ندارد. دوست داشتم غر نزنم، مثبت و پر امید بنویسم اما زندگی آنچنان به لحظات غرآلود آغشته است که حداقل من را گریزی از این کار نیست. اگر بخواهم صادق باشم باید بگویم که دیگر حوصله ی هیچ کاری را ندارم، حتی نوشتن. شاید اگر من هم جای کلمات بودم آنگونه که اکنون با من قهر کرده اند با خودم قهر می کردم با این حال هیچ وقت دلم نیامد که وبلاگم را برای همیشه ببندم گرچه می دانم وقتی به انتها میرسی منطقی ترین و بهترین کار گذاشتن نقطه ته خط و تمام کردن است. حالا نمیدانم بگویم تولد وبلاگم مبارک یا بیچاره وبلاگم که به دنیا آمد.

Wednesday, October 21, 2009

دفاع یا یک داستان واقعی

سیب نمی خواست کشته شود پس با اولین گاز آنچنان به گلویم پرید که خفه شدم، او ماند و من مردم.

Monday, October 19, 2009

... سفر به من آموخت

و سفر به من آموخت اگر خانومی بدون همراهی خانواده در صندلی های ردیف اول اتوبوس ( صندلی های 1و2و3و4) بنشیند، پلیس راننده ی اتوبوس را جریمه خواهد کرد.

Monday, October 12, 2009

به من بگو چرا

به من بگو چرا حق ندارم از خواننده ی سرزمینم حمایت کنم؟ چرا مجبور می شوم آهنگ هایی که دوست دارم را دانلود کنم در حالی که از صمیم قلب آرزو دارم اولین آلبوم نامجو را به رسم حمایت بخرم. آه که چه دربندیم ما مردم این سرزمین و چه سرشاریم از آخ، آخ هایی از سر ناکامی و اندوه، آخ هایی که کشدار است و دردناک و کوک می زند تمام زندگیمان را از لحظه ی تولد تا مرگ ؛و حل می کندمان در نیستی خویش.

Tuesday, September 22, 2009

تنهایی

( در حالی که دستانش را به دو طرف گشوده است و صورتش را به سمت آسمان گرفته با لبخند فریاد می زند): من عاشق خودم هستم.
(دستانش را دور خود حلقه می زند و خود را در آغوش می کشد لبخند بر لب)
(چند ثانیه بعد با چهره ای بی روح در حالی که شانه اش کمی به جلو خم شده است و چشمانش را به زمین دوخته است، دستانش به آرامی بر روی تنش می لغزند و در دو طرف بدنش به سکون می نشینند)
(نجوایی که به سختی شنیده می شود): چون چاره ی دیگری ندارم.

بارکد

ای کاش قلب هر آدمی یک بارکد داشت، آن وقت شاید زودتر از اینها می فهمیدم درصد خرده شیشه ات را.

Sunday, September 06, 2009

وداع

قبل از رفتن همه ی چراغ ها را یک دور روشن کردم، هنوز هم پشت پنجره ها چیزی جز تاریکی نبود و شعله ای در فرودست، میرفت که به دست خاموشی سپرده شود.

بهانه

و چشمانت آتش سبزی بود به جان زندگیم ...


Thursday, August 27, 2009

هدف؟

چند سالی است که در حول و حوش چنین تاریخی، پستی در وبلاگم بنا به جبر زمانه نقش می بندد. بارها به خودم، قول دادم و حتی در اینجا هم نوشتم که از این مسابقه ی نابرابر کناره گیری خواهم کرد، شاید اصرار خانواده و مهمتر از آن بیکاری مستمر و بی پایانی که به جان زندگیم افتاده مانع از این کناره گیری می شد، اگر بخواهم راستش را بگویم دیگر علاقه ای برایم باقی نمانده که بگویم علاقه ی شخصی مرا به استمرار در این راه رهنمون کرد. نمیدانم متوجه منظورم شدید یا نه، شرمنده که هر سال در این باره می نویسم اما این دفعه آمده ام که بگویم بالاخره قبول شدم، درست است که نه در دانشگاه دلخواه اما شاید مهم این است که بالاخره قبول شدم. ارشد را می گویم. حالا حداقل دو سالی سرم گرم درس خواندن خواهد بود و دیگر لازم نیست در دل بگویم ای کاش دخترها هم به سربازی می رفتند که اقلا بهانه ای برای هدر رفتن چند سالی از عمرشان داشته باشند ( میدانم قیاس مع الفارغ و بیهوده ایست اما گاهی دقیقا این جمله در ذهنم نقش می بست). و اگر از احوالات این جانب پس از نیل به این هدف دور و دراز جویایید باید بگویم نه شادم و نه غمگین بلکه بی تفاوت بی تفاوتم، امروز اصلا احساسم از جای خود نجنبید، نه موقع ورود به سامانه ی اعلام نتایج قلبم به تپش افتاد و نه وقتی متوجه قبولیم شدم شادمانیی حتی ناچیز در جانم جوشید. حتی قصد و حوصله ی نوشتن این پست را هم نداشتم اما بعد با خود اندیشیدم که شاید کسی تمایلی به دانستن پایان این قصه داشته باشد، پس نوشتم تا بگویم این قصه هم تمام شد، همین.


Sunday, August 23, 2009

چرخه

بشر در طول تاریخ قدم می زد، حوصله اش سر رفت، آفرید، تقدیس کرد و خود طعمه ی مخلوقش شد.


Thursday, August 06, 2009

یک پایان تکراری

رسیدم، در باز شد، لیز نخوردم مطمئنم که هلم دادند، پرتاب شدم، چاه بود، بی انتها؛ و من هنوز هم در میانه ی همان چاهم.

ازدواج

تنم را یک عمر خواهم فروخت به حقوق ماهیانه ات.


ماشین زمان

چه کسی می گوید زمان را نمی توان به عقب بازگرداند وقتی که امروز تاریخ حداقل بیش از صد سال، در جلوی چشمان مبهوت ما به عقب بازگشت.


Sunday, August 02, 2009

حقیقت

زمین گرد است حتی اگر کلیسا نخواهد.


Tuesday, July 28, 2009

گریه ی خاموش

نوک زبان چشمم است، اشک.


Monday, July 20, 2009

تولدم مبارک؟

بیش از یک ماه پیش این مطلب رو به مناسبت روز تولدم نوشتم و کنار گذاشتم تا امروز بذارم توی وبلاگم:

"چه فرقی می کند امروز روز تولدم باشد یا روز مرگم وقتی حتی یک دوست ندارم که شادمانی ها و غم انگیزهایم را با او تقسیم کنم. چه فرق می کند امروز در تقویم زندگی من چه روزی است وقتی هرکس برای التیام ناکامی هایش مرا مثال میزند و خدایش را شکر می گوید که چونان من سرانجامی نیافت. چه فرقی می کند امروز کدامین روز منحوس زندگیم باشد وقتی بیش از هر انسانی احساس بدبختی و استیصال وجودم را فراگرفته است. کاش هرگز به دنیا نمی آمدم، کاش می توانستم به گذشته برگردم و زمان را در آن لحظه ی بی اراده متوقف کنم که من مغبون ترین زندگانم."

اما امروز با اینکه هیچ چیزی در شرایط زندگیم تغییر نکرده نمی دونم چرا الکی یه ذره خوشحالم؟ شاید به خاطر سه چهار تا تبریکی باشه که از دیروز تا الان بهم گفتن. نمی دونم. اما اینم می دونم که دوباره فردا همون حسی که توی نوشته ی یک ماه پیشم هست به سراغم خواهد آمد. شاید واقعا آدما روز تولدشون یه ذره خوشحال ترند و شاید همین خوشحالی کاذب باعث میشه که به جبر والدینشون تن در بدن و روزی به دنیا بیان. نمی دونم. فقط می دونم امروز ترجیح میدم به جای شنیدن آهنگ تولدت مبارک؛ تا آخر شب یه بند، آهنگ جبر جغرافیایی نامجو رو گوش بدم.


Monday, July 13, 2009

یک ماه گذشت

یک ماه پیش در چنین روزی بود که همگی لبخند بر لب، خودکار و شناسنامه در دست و با امید به تغییر برای فردایی بهتر در دل به سمت صندوق های رای رفتیم. و چه ناگوار شبی داشت این روز فرخنده، وقتی که هرچه بر برگه های رای نوشته بودیم را وارونه خواندند و لبخند را بر لبانمان خشکاندند و آخرین روزنه ی امید را به رویمان بستند. گرچه خیانتی که به آرای ما شد غیر قابل پیش بینی نبود، اما نمی دانم چرا هنوز هم ذره ای امید داشتیم، فکر می کردیم اگر خودکارهای مطمئن و پاک نشدنی خودمان را از خانه ببریم در رایمان تقلبی نخواهد شد، شاید حسن ظنمان زیاد بود. شاید فکر می کردیم وقتی اکثریت مردمان سرزمینی هدفی واحد بیابند و برای رسیدن به آن هدف واحد تلاش کنند ناکامیشان غیر ممکن است. و چه دردناک بود این حقیقت جعلی که به سویمان پرتاب شد، اینجا همیشه می توان نقیضی بر هر قانون مسلمی یافت. آه که چقدر دلم گرفته است این روزها. یک ماهی که گذشت اگرچه در کلام، کلمه ای بیش نیست اما هر ثانیه اش چونان قرنی پر از وحشت و خشونت بر ما گذشت. سوال آرام" "Where is my vote? مردمان سرزمین من به خون نشست و به "Where is my friend?" تبدیل شد، حتی سکوت ما با گلوله پاسخ داده شد، برادر به جان برادر افتاد، خون همه جا را گرفت، دستگیری های گسترده، ناپدید شدن ها، خانواده هایی که حتی داغ حسرت آخرین وداع با فرزندانشان تا ابد بر دلشان نشانده شد. آه که هیچ کلامی قادر به بیان آن همه درد و رنجی که در این یک ماه بر مردمان سرزمینم رفت، نیست. تمام وجودمان درد است. دردی که نسل به نسل در سینه ها جاری خواهد شد، روزی در تاریخ نگاشته خواهد شد و تا زمانی که ایرانیی بر زمین وجود دارد فراموش نخواهد شد. شاید بزرگترین حسن زندگی همین باشد که مثل یک گنداب راکد نیست، بلکه یک جریان ناگریز و پیشرونده است. آری، حتی در میان هجوم مرگ هم می توان بوی زندگی را شنید، و امیدوار بود به روزهای بهتری که دیر یا زود فرا خواهند رسید، حتی اگر قرن ها به طول بیانجامد اما بالاخره آن روزهای خوب، آن روزهای روشن که هر پرنده ای نجوای آزادی را در آسمان این سرزمین
طنین انداز خواهد کرد، فرا می رسد. آری، آینده از آن ماست و از آن حقیقتی که هرچه پایمال تر شود، حقانیتش بیشتر به اثبات می رسد.


پ.ن: این نوشته را تقدیم می کنم به تمام مردم سرزمینم به خصوص کسانی که در جریان انتخابات اخیر، قبل و پس از برگزاری آن جان خود و یا عزیزانشان را از دست دادند و نیز خود یا عزیزانشان دچار آسیب و صدمه شدند و همچنین تمام خانوادگانی که عزیزانشان به بند افتادند و یوسفانشان بی نشان شده اند. دستان همگی این عزیزان را به گرمی می فشارم و می گویم هرگز فراموشتان نخواهیم کرد.

Monday, July 06, 2009

من چه غمگینم

از صدایم اشک می بارد
آه من تنهاترین، تنهای این دنیام
هیچ یاری، مهربانی، هیچ همدردی
نیست حتی سایه ای اینجا
قلب من عمریست بغضش را فروخورده
اشک های تلخ من هم سخت، تکراریست
هستم اما از تهی هم نیست تر، گویا
بودنم همرنگ مرگی ممتد و جاریست

شعر از خودم

Monday, June 22, 2009

شب ستاره کش

حرفی برای گفتن
دیگر نمانده باقی
از پشت بام دنیا
افتاده تشت ساقی

دیدی چگونه با خون
شستند دست و رو را
کردند زنده در خاک
نجوای آرزو را

هرجا که لاله ای بود
با تیشه سر بریدند
نازک جوانه ها را
از جان خاک چیدند

اینک زمین تبدار
در سوگ ما نشسته
بغض زمانه از این
نامردمی شکسته

بگذار بانگ ما را
با خود برد پرستو
وقتی نسیم، راهش
بسته است از همه سو

بگذار بار دیگر
تاریخ قصه سازد
از خون بی گناهان
نقش حماسه سازد

دوران همیشه بر جور
هرگز نماند، آری
روزی دگر بیاید
در صلح و کامکاری

بر این ستاره کش، شب
نقش سحر بر آید
دوران هجر خورشید
بر آسمان سر آید

گر بر لبم نشسته
بانگ سکوت و بر دل
گر از هجوم وحشت
خون است و درد، حاصل

تا دست های ما در
دستان هم نشسته است
حتی اگر تن ما
در خاک پیله بسته است

پیروز این نبردیم
همراه و یار و یکدل
پای سیاهی از این
پیوند، مانده در گل


شعر از خودم


Sunday, May 31, 2009

دموکراسی، حلقه ی گم شده ی زندگی ما

این روزها بحث انتخابات، همه جا داغ است. کاندیداها سعی می کنند در بیان شعارهای مردم سالارانه از یکدیگر پیشی بگیرند و مردم نیز سعی می کنند با مرور گذشته و بررسی شرایط کنونی، کاندیدایی که به شعارهایش پایبندتر است را بیابند. گاهی مباحثه ی بین طرفداران کاندیداهای مختلف به جر و بحث و پرخاش منتهی می شود، هر کسی فکر می کند چون بهتر از دیگران می فهمد باید همه را متقاعد کند به کسی که او می پسندد رای دهد. و در این میان تحقیر هرکسی جز دوستان ما بهترین استراتژی است. خوب تر که دقت می کنم می بینم ما آدم های بی اعتقاد به دموکراسی در جستجوی کاندیدایی هستیم که دموکرات تر است، کسی که بیشتر به حقوق شهروندی بها دهد و پذیرای کثرت آرا باشد. نمی دانم، شاید هم ما فقط تئوری دموکراسی را خوب بلدیم اما در عمل هیچ بهره ای از آن نبرده ایم. متاسفانه روابط حاکم بربنیانی ترین و کوچکترین بخش جامعه ی ما یعنی خانواده ها گویای این نکته است. در اکثر خانواده ها هنوز، سالاری وجود دارد خواه اینکه این سالار، مرد باشد یا زن، فرزند باشد یا والد، مهم این است که دیگر اعضای خانواده مجبور به تبعیت از او و زیر پا گذاشتن علایق شخصیشان به خاطر او هستند. ما در خانواده هایمان یاد نگرفته ایم هر فرد می تواند طرز تفکری متفاوت از دیگری داشته باشد، زیستن زیر یک سقف و بهره مندی از تربیتی یکسان هرگز نمی تواند دلیلی بر یکسان بودن عقیده ی انسان ها باشد. ما یاد نگرفته ایم که انسان هایی با عقاید مختلف می توانند با احترام به عقاید یکدیگر در کنارهم زندگی مسالمت آمیز داشته باشند و حتی بر سر موضوعی با یکدیگر وارد بحثی منطقی شوند. ما فقط دعوا کردن را خوب آموخته ایم، یاد گرفته ایم هرجایی که منطق، دیدگاهمان را نقض می کند با فریاد زدن و پرخاش به مخالفمان ادعای خود را برحق جلوه دهیم. ما یاد گرفته ایم راجع به موضوعات مهم و سرنوشت ساز خانواده هایمان حتی اگر جلسه ای هم تشکیل می دهیم در نهایت به حرف بزرگ یا سالار خانواده، کسی که ادعا دارد خیر دیگران را بیش از خودشان می خواهد عمل کنیم. ما یاد گرفته ایم نسبت به کسی که از او قدرتمندتریم دیکتاتورتر باشیم و نسبت به کسی که از ما قدرتمندتر است خاکسارتر. این ها بخشی از چیزی است که در خانواده آموخته ایم و درد بزرگ همین جاست. تا وقتی که آزادی های فردی در خانواده های ما برای تمامی اعضا محترم شمرده نشود، تا وقتی که همه ی اعضای خانواده آزادانه عقاید و تفکرات و تمایلات خود را ابراز نکنند، تا وقتی که خود سانسوری از خانواده های ما رخت برنبندد و تا وقتی که مطیع بودن به عنوان ارزش در خانواده ها پابرجا بماند، هیچ نسلی به وجود نخواهد آمد که به دنبال یافتن جامعه ای آزاد و کثرت طلب و بنیان نهاده بر مبانی دموکراسی باشد. پس لطفا وقتی از بحث های پر جنجال انتخاباتی فارغ گشتید، زمانی را نیز به بررسی و تحلیل آنچه که در خانه هایتان می گذرد اختصاص دهید.


Sunday, May 03, 2009

جنایت

جنایت تنها در کشتن ظالمانه ی انسان ها خلاصه نمی شود بلکه هر تولدی که به اجبار انسانی دیگر را به زیستن در شرایطی غیر انسانی وادار کند نیز رخداد یک جنایت است.


Friday, April 24, 2009

ما آدم های معمولی

از دیروز تا به حال که از ماجرای فیس بوک و محدودیتش به روی کاربران کشورهای مورد تحریم آمریکا با خبر شده ام بسیار با خود اندیشیده ام. راستش را بگویم وقتی این خبر را شنیدم شوکه شدم، مگر می شود ملتی را به جرم زیستن در سرزمینی از حق برخورداری از جریان آزاد اطلاعات و دسترسی به دنیای آزاد -که حداقل به عقیده ی من در محیط نت تا حدی قابل دسترسی بود- محروم کرد؟ آن هم درست چند روز پس از برگزاری کنفرانس جهانی ضد نژادپرستی. آیا این کار هم نوعی نژادپرستی مدرن نیست؟ البته قبل از فیس بوک، گوگل هم بسیاری از زیر مجموعه ها و خدمات خود را برای ایرانیان محدود کرده بود. گویا سرنوشت ما چنین است که همیشه در جستجوی مسدودیت شکن ها باشیم که هر آنچه که از بیرون قابل دستیابی است از داخل مسدود شده و هر آنچه که از داخل قابل دستیابی است از بیرون مسدود شده است. ما به دنیا آمده ایم برای چه؟ برای تحقیر شدن؟ برای روزی هزار بار به خاطر دست نیافتن به ابتدایی ترین حقوق خود حرص خوردن و زجر کشیدن؟ اصلا لطفا به من بگویید روزی که تمام درهای جهان به روی ما بسته شود، چگونه قرار است ما با نوع دیگر تفکر، زندگی و هرچیز دیگری در دنیا آشنا شویم؟ اینگونه که ما منجمد تر از امروز خود خواهیم شد، مثل کسی که از بدو تولد درون غار تاریکی زندانی باشد و تا آخر عمر اجازه ی خروج از این غار را نیابد. دنیا را چه می شود؟ آیا خود نیز می داند چه می کند؟ من خسته شده ام، از همه چیز، از تمام دنیا هم نا امید شده ام. هیچ راه نجاتی نیست، یعنی در واقع برای ما مردمان عادی هیچ راه نجاتی نیست. آری، ما مردمان عادی که در یک روز معمولی به دنیا می آییم، با هزار مشکل سعی در تامین روزمرگی هایمان داریم و بالاخره در یک روز معمولی دیگر هم به آسانی می میریم. ما، همان آدم های معمولیی که اکثریت جمعیت هر کشور و حتی اکثریت جمعیت جهان را تشکیل می دهیم، آدم هایی که همه خود را نماینده ی ما می دانند و بارها و بارها منت کارهایشان را بر سرمان گذاشته اند بدون اینکه حتی از ما کوچکترین نظری پرسیده باشند. ما آدم های معمولی که نه روز تولدمان روز مهمی است و نه روز مرگمان روزی دردناک. ما همان سیاهی لشکرهای خوبیم. همان قربانیان همیشگی جنگ های سرد و گرم. ما همان هست متمایل به هیچیم. که اگر چنین نبود، که اگر ما هم از صاحبان قدرت و ثروت بودیم، دیگر برای هیچکس فرقی نداشت اهل چه سرزمینی هستیم یا اسممان در کدام لیست سیاه و سفیدی ثبت شده، آنقدر دلیل داشتند تا درهای جهان را با لبخند به رویمان بگشایند و از میان تمام مواد قانونی بند و تبصره ای برای استثنا قایل شدن بین ما و آدم های عادی پیدا کنند. اگر ما هم آدم های عادی نبودیم حتما می توانستیم با فیس بوک و گوگل و یاهو و تمام شرکت های دیگر جهان لابی کنیم و حداقل آی پی خانه ی خود را از محدودیت خارج کنیم. آری، مشکل ما فقط و فقط همین است، ما مردم معمولی هستیم.


Tuesday, April 14, 2009

بر تو چه رفت؟

آهای بهار، آمده بودی که روزگارمان را نکوترین کنی حال بگو بر تو چه رفت که چون به ما پیوستی تمام بهارانگیت رنگ زمستان گرفت؟

Sunday, March 29, 2009

بگذار رویای تو باشم

یکبار من را امتحان کن
بگذار رویای تو باشم
بگذار بر جان سکوتت
من رنگ هستی را بپاشم


بگذار دستان من و تو
یک لحظه هم آغوش باشند
این لحظه های خالی و سرد
از عشق ما مدهوش باشند


بگذار من تنها نمانم
بگذار من تنها نمیرم
بگذار تا دیگر نگویم
در جان سرسختم اسیرم


می خواهمت ای مستی ناب
شیرینی رویای هر خواب
یکبار با من مهربان باش
حال دل تنگم، تو دریاب


شعر از خودم


حالی که بر من می رود

تنهایی من را بلعیده بود یا درست تر اینکه تنهایی مرا هضم کرده بود این را در سفر امسال فهمیدم، وقتی که دیدن دوستان و آشنایان قلب مرده و خالی از احساسم را دوباره به تپش انداخت. باورم نمی شد روزی دوباره احساس پای در خانه ی قلبم بگذارد، مطمئن بودم که قلبم، روح و احساسم خودکشی کرده اند اما تمام لحظات خوشی که در این سفر داشتم چونان دمی مسیحایی جان تازه ای به وجودم بخشید. می دانی وقتی کسی اسیر تنهاییست ناچار است در خود غرق شود چون هیچ احساسی، هیچ اتفاقی، حتی هیچ کلامی از سوی کسی برای او فرستاده نمی شود، تنهایی به معنای واقعی کلمه بزرگترین درد دنیاست. در تمام دقایق قدم زدن هایمان در این چند روز، لبخندها و شوخی ها و حتی اختلاف نظرها، به این فکر می کردم که اگر در زندگی من یک یار وجود داشت چقدر خوشبخت بودم، کسی که حاضر می شد با مهربانی و تحملش بی هیچ چشمداشتی کمکم کند بلند شوم و این پیله ی تلخ و تاریک تنهایی را بشکافم و خود را رها کنم، کسی که حاضر می شد مرا به لحظه ی پروانه شدن برساند تا در کنار هم پرواز کنیم. می دانی به نظر من این خود ما انسان هاییم که امید را از هم دریغ می کنیم و دقیقا این خود ما آدم هاییم که می توانیم امید را به جان یکدیگر هدیه کنیم. کاش به هم فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن را می دادیم. می دانی، من هیچ وقت نتوانستم باور کنم که " چنان قحط سالی شد اندر دمشق/ که یاران فراموش کردند عشق"، همانطور که هیچگاه نتوانستم عشق را مترادف با آن جنگ تن به تنی که می گویند لذت بخش است بدانم. من عشق را قدم زدنی ساده در کنار کسی میدانم که تمام احساسش را به من می بخشد و بی اینکه حتی کلامی میانمان رد و بدل شود از بودن در کنار هم خوشحال و سرشار از شور و شادی می شویم. عشق را همین دل تنگی بی پایان و پر از بغض و اشکی می دانم که از لحظه ی خداحافظی با دوستان و آشنایانم گریبانم را گرفته و خیال رها کردن ندارد. من عشق را همین گیج شدن و یا به قول معروف قاطی کردن اساسی می دانم که مرا به نوشتن این چیزها وا می دارد. عشق دقیقا خود دوستی است نه فراتر از آن و نه پایین تر از آن. و به راستی که خوشا به حال همه ی دلداران و دلدادگان جهان.

پ.ن: همین جا از خانواده ی عزیز خاله ام که در این مدت میزبان ما بودند تشکر می کنم و از دخترخاله و دوست عزیزی که وجودشون باعث شد این سفر برام خاطره انگیز تر از همیشه باشه کمال تشکر را دارم. مرسی


Thursday, March 19, 2009

نوروزتان پیروز

زمستان هم ماندنی نبود. با همه ی سرما و طوفان ها و جمود و یخبندانش، صدای پای بهار برای ترساندنش کافی بود. چه کسی میداند، شاید زمستان هم عاشق بهار شده باشد، شاید آتش عشقی که برجانش فتاده او را چنین به وادی تحول می کشاند و در نهایت از او هم چیزی جز بهار باقی نمیگذارد.

فرارسیدن نوروز همیشه پیروز بر شما فرخنده باد. سالی پر از تمام خوبی ها و آرزوهای دست یافتنی را برایتان آرزومندم.



Wednesday, March 18, 2009

مرگ امید

تا میایم بخندم، تا میایم به نوروز فکر کنم، ناگهان به یاد خبر دیشب می افتم، چیزی از قلبم فرو میریزد و اشک است که جای لبخند چهره ام را می پوشاند. دیشب مشغول کادو گرفتن هدیه های نوروزیم بودم و تنها مشغله ی فکرم انتخاب زیباترین کاغذ کادو بود که خبر فوت ناگهانی امید رضا میرصیافی را شنیدم. من نمیدانم چرا در آستانه ی نوروز، در آستانه ی جشن و شادی، امید باید بمیرد؟ اصلا مگر جرم او چه بود؟ وقتی که خبر دستگیریش را شنیدم و وقتی فهمیدم که وبلاگ نویس است کنجکاو شدم وبلاگش را پیدا کنم، اما حتی با سرچ گوگل هم نتوانستم وبلاگش را بیابم. تنها از خبرهایی که از این سایت و آن سایت شنیده ام میدانم که جرم او تنها به حوزه ی اندیشه مربوط می شد و بس، شنیده بودم که به تحمل دو سال و نیم زندان محکوم شده است، اما امروز چه راحت از مرگش سخن می گویند. می گویند علت مرگش مصرف داروهای افسردگی بوده در حالی که وکیلش می گوید امید برای گذران روزهای نوروزیش در زندان از او کتابی طلب کرده بوده است. در سالهای اخیر خبرهای زیادی از مرگ و یا خودکشی زندانیان را شنیده ایم، آیا این تعداد مرگ برای بررسی شرایط درون زندان و رفع فشار بی دلیل وارد بر زندانیان کافی نبوده است؟ دیگر نمیدانم چه بگویم، فقط با تمام وجودم از این همه مرگ، از این همه سکوت و بی تفاوتی ناراحتم و میدانم در آستانه ی بهار مرگ هیچ شکوفه ای قابل باور نیست.

Tuesday, February 24, 2009

تصادف

کلامت با قلبم تصادف کرد و آن را به کما برد.


Wednesday, February 18, 2009

پایان همه ی قصه های من

وقتی که رسیدم صندلی هنوز گرم بود؛ و کمی آنسوتر، او دست در دست دیگری در حال دور شدن بود.


Friday, February 13, 2009

درد عشقی کشیده ام که مپرس

عشق حاکم مطلق دنیای درونم بود و ممنوعه ی دنیای بیرونم، و یافتنش آرزویم؛ پس دل در هزاران نرد بی حریف باختم، خود یگانه عاشق و معشوق خود شدم، دنیای هیچ عاشق دیگری به رویم در نگشود، دلم تنهاترین سرزمین عاشقانه باقی ماند، تنهای تنها و روزی در همان تنهاییش، در همان حسرت شنیدن دوستت دارم ها، در همان فصل بهاری که برای او بدون شکوفه بود و در همان لحظه ای که شنیدن هیچ ترانه ای خاطره ی عاشقانه ای را در ذهنش جاری نساخت چشمانش را برای همیشه فرو بست. و به راستی که دلم مرد از بس که عاشقی نداشت.


Thursday, February 05, 2009

جای خالی منحصر به فرد

تمام دنیا را آزمودم، هیچکس برای پر کردن جای خالیت، اندازه نبود.

Wednesday, February 04, 2009

دلگویه

نه اهل رفتن است این دل
نه کس او را هوادار است
اگر هر لحظه می نالد
به هیچ عشقی، گرفتار است
نمی خواهد رها کردن
هوای آشنایی را
نمی خواهد پذیرفتن
جهان بی پناهی را
هنوز امید می جوشد
نمیدانم چرا از او؟
هنوز او را توان میراند
به رقص ناوک ابرو
دلم از شیشه است، اما
تو گویی شهوتش سنگ است
تمام روزگارش را
به عقلم سخت در جنگ است
هم از من در گریز است او
هم از او در گریز آنها
نه من ایمن ز آشوبش
نه آسوده است از او جانها
دلم در شهر رویا مست و من در چنگ دورانم
از این همزیستی با جان فرّارم پریشانم


شعر از خودم

Sunday, January 11, 2009

وقتی که خود تبدیل به ابزار سانسور شدم

در ماده ی نوزدهم اعلامیه ی جهانی حقوق بشر آمده است: "هرکس حق آزادی عقیده و بیان دارد؛ این حق متضمن آن است که از داشتن عقاید خود بیم و اضطرابی نداشته و در کسب و انتشار اطلاعات و افکار به تمام وسایل ممکن و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد." این هرکس شامل من هم می شود و تو نیز. و من امروز این حق را از تو گرفتم. متاسفم، برای اولین بار در زندگیم کامنتی که یک اظهار نظر شخصی بود را دیلیت کردم. شاید چون اظهار نظری صریح و کمی تندروانه بود و همین صراحت و تندی مرا ترساند و یا شاید؛ نمی دانم شاید کامنتت لایحه ی جرایم رایانه ای را در ذهنم مرور کرد و من را ترساند که اگر تو را خط نزنم خودم خط خواهم خورد. نمی دانم شاید هم مثل همیشه بیهوده ترسیده ام. مثل همان وقت هایی که احساساتم را ننوشته پاک می کنم و خودم را سانسور می کنم ولی امروز ارتقا!!! پیدا کردم و تو را نیز سانسور کردم. نمی دانی چه عذاب وجدانی دارم. احساس می کنم دستم را جلوی دهانی گذاشته ام تا مبادا باز شود، من امروز خود، عامل سانسور شدم و باور کن درد دیگرسانسوری هزار بار بیشتر از خودسانسوری است. متاسفم، نمی خواستم روزی گرفتن حق دیگری را تجربه کنم اما گاهی زندگی و جبرش آدم را وا می دارد همانی باشد که همیشه از آن نفرت داشته. نمی دانم چه باید کرد، باور کن گیر افتاده ام بین ایده آل هایی که در ذهنم ساخته ام و حداقل هایی که درمیانشان زندگی می کنم. شاید بهتر باشد که دیگر ننویسم، کسی که نتواند آزادی بیان خوانندگانش را پاس بدارد همان بهتر که جز بر دفتر ذهن خویش، ننگارد.


Thursday, January 01, 2009

:(

عاقبت روزی خودم را خواهم آویخت، از تن شاخه های سر به فلک کشیده ی درخت تنهاییم.


Sunday, December 28, 2008

عزای عمومی

اگر می دانستی درون جان من چه جنگی برپاست، تمام تاریخ را عزای عمومی اعلام می کردی.