Monday, June 22, 2009

شب ستاره کش

حرفی برای گفتن
دیگر نمانده باقی
از پشت بام دنیا
افتاده تشت ساقی

دیدی چگونه با خون
شستند دست و رو را
کردند زنده در خاک
نجوای آرزو را

هرجا که لاله ای بود
با تیشه سر بریدند
نازک جوانه ها را
از جان خاک چیدند

اینک زمین تبدار
در سوگ ما نشسته
بغض زمانه از این
نامردمی شکسته

بگذار بانگ ما را
با خود برد پرستو
وقتی نسیم، راهش
بسته است از همه سو

بگذار بار دیگر
تاریخ قصه سازد
از خون بی گناهان
نقش حماسه سازد

دوران همیشه بر جور
هرگز نماند، آری
روزی دگر بیاید
در صلح و کامکاری

بر این ستاره کش، شب
نقش سحر بر آید
دوران هجر خورشید
بر آسمان سر آید

گر بر لبم نشسته
بانگ سکوت و بر دل
گر از هجوم وحشت
خون است و درد، حاصل

تا دست های ما در
دستان هم نشسته است
حتی اگر تن ما
در خاک پیله بسته است

پیروز این نبردیم
همراه و یار و یکدل
پای سیاهی از این
پیوند، مانده در گل


شعر از خودم


Sunday, May 31, 2009

دموکراسی، حلقه ی گم شده ی زندگی ما

این روزها بحث انتخابات، همه جا داغ است. کاندیداها سعی می کنند در بیان شعارهای مردم سالارانه از یکدیگر پیشی بگیرند و مردم نیز سعی می کنند با مرور گذشته و بررسی شرایط کنونی، کاندیدایی که به شعارهایش پایبندتر است را بیابند. گاهی مباحثه ی بین طرفداران کاندیداهای مختلف به جر و بحث و پرخاش منتهی می شود، هر کسی فکر می کند چون بهتر از دیگران می فهمد باید همه را متقاعد کند به کسی که او می پسندد رای دهد. و در این میان تحقیر هرکسی جز دوستان ما بهترین استراتژی است. خوب تر که دقت می کنم می بینم ما آدم های بی اعتقاد به دموکراسی در جستجوی کاندیدایی هستیم که دموکرات تر است، کسی که بیشتر به حقوق شهروندی بها دهد و پذیرای کثرت آرا باشد. نمی دانم، شاید هم ما فقط تئوری دموکراسی را خوب بلدیم اما در عمل هیچ بهره ای از آن نبرده ایم. متاسفانه روابط حاکم بربنیانی ترین و کوچکترین بخش جامعه ی ما یعنی خانواده ها گویای این نکته است. در اکثر خانواده ها هنوز، سالاری وجود دارد خواه اینکه این سالار، مرد باشد یا زن، فرزند باشد یا والد، مهم این است که دیگر اعضای خانواده مجبور به تبعیت از او و زیر پا گذاشتن علایق شخصیشان به خاطر او هستند. ما در خانواده هایمان یاد نگرفته ایم هر فرد می تواند طرز تفکری متفاوت از دیگری داشته باشد، زیستن زیر یک سقف و بهره مندی از تربیتی یکسان هرگز نمی تواند دلیلی بر یکسان بودن عقیده ی انسان ها باشد. ما یاد نگرفته ایم که انسان هایی با عقاید مختلف می توانند با احترام به عقاید یکدیگر در کنارهم زندگی مسالمت آمیز داشته باشند و حتی بر سر موضوعی با یکدیگر وارد بحثی منطقی شوند. ما فقط دعوا کردن را خوب آموخته ایم، یاد گرفته ایم هرجایی که منطق، دیدگاهمان را نقض می کند با فریاد زدن و پرخاش به مخالفمان ادعای خود را برحق جلوه دهیم. ما یاد گرفته ایم راجع به موضوعات مهم و سرنوشت ساز خانواده هایمان حتی اگر جلسه ای هم تشکیل می دهیم در نهایت به حرف بزرگ یا سالار خانواده، کسی که ادعا دارد خیر دیگران را بیش از خودشان می خواهد عمل کنیم. ما یاد گرفته ایم نسبت به کسی که از او قدرتمندتریم دیکتاتورتر باشیم و نسبت به کسی که از ما قدرتمندتر است خاکسارتر. این ها بخشی از چیزی است که در خانواده آموخته ایم و درد بزرگ همین جاست. تا وقتی که آزادی های فردی در خانواده های ما برای تمامی اعضا محترم شمرده نشود، تا وقتی که همه ی اعضای خانواده آزادانه عقاید و تفکرات و تمایلات خود را ابراز نکنند، تا وقتی که خود سانسوری از خانواده های ما رخت برنبندد و تا وقتی که مطیع بودن به عنوان ارزش در خانواده ها پابرجا بماند، هیچ نسلی به وجود نخواهد آمد که به دنبال یافتن جامعه ای آزاد و کثرت طلب و بنیان نهاده بر مبانی دموکراسی باشد. پس لطفا وقتی از بحث های پر جنجال انتخاباتی فارغ گشتید، زمانی را نیز به بررسی و تحلیل آنچه که در خانه هایتان می گذرد اختصاص دهید.


Sunday, May 03, 2009

جنایت

جنایت تنها در کشتن ظالمانه ی انسان ها خلاصه نمی شود بلکه هر تولدی که به اجبار انسانی دیگر را به زیستن در شرایطی غیر انسانی وادار کند نیز رخداد یک جنایت است.


Friday, April 24, 2009

ما آدم های معمولی

از دیروز تا به حال که از ماجرای فیس بوک و محدودیتش به روی کاربران کشورهای مورد تحریم آمریکا با خبر شده ام بسیار با خود اندیشیده ام. راستش را بگویم وقتی این خبر را شنیدم شوکه شدم، مگر می شود ملتی را به جرم زیستن در سرزمینی از حق برخورداری از جریان آزاد اطلاعات و دسترسی به دنیای آزاد -که حداقل به عقیده ی من در محیط نت تا حدی قابل دسترسی بود- محروم کرد؟ آن هم درست چند روز پس از برگزاری کنفرانس جهانی ضد نژادپرستی. آیا این کار هم نوعی نژادپرستی مدرن نیست؟ البته قبل از فیس بوک، گوگل هم بسیاری از زیر مجموعه ها و خدمات خود را برای ایرانیان محدود کرده بود. گویا سرنوشت ما چنین است که همیشه در جستجوی مسدودیت شکن ها باشیم که هر آنچه که از بیرون قابل دستیابی است از داخل مسدود شده و هر آنچه که از داخل قابل دستیابی است از بیرون مسدود شده است. ما به دنیا آمده ایم برای چه؟ برای تحقیر شدن؟ برای روزی هزار بار به خاطر دست نیافتن به ابتدایی ترین حقوق خود حرص خوردن و زجر کشیدن؟ اصلا لطفا به من بگویید روزی که تمام درهای جهان به روی ما بسته شود، چگونه قرار است ما با نوع دیگر تفکر، زندگی و هرچیز دیگری در دنیا آشنا شویم؟ اینگونه که ما منجمد تر از امروز خود خواهیم شد، مثل کسی که از بدو تولد درون غار تاریکی زندانی باشد و تا آخر عمر اجازه ی خروج از این غار را نیابد. دنیا را چه می شود؟ آیا خود نیز می داند چه می کند؟ من خسته شده ام، از همه چیز، از تمام دنیا هم نا امید شده ام. هیچ راه نجاتی نیست، یعنی در واقع برای ما مردمان عادی هیچ راه نجاتی نیست. آری، ما مردمان عادی که در یک روز معمولی به دنیا می آییم، با هزار مشکل سعی در تامین روزمرگی هایمان داریم و بالاخره در یک روز معمولی دیگر هم به آسانی می میریم. ما، همان آدم های معمولیی که اکثریت جمعیت هر کشور و حتی اکثریت جمعیت جهان را تشکیل می دهیم، آدم هایی که همه خود را نماینده ی ما می دانند و بارها و بارها منت کارهایشان را بر سرمان گذاشته اند بدون اینکه حتی از ما کوچکترین نظری پرسیده باشند. ما آدم های معمولی که نه روز تولدمان روز مهمی است و نه روز مرگمان روزی دردناک. ما همان سیاهی لشکرهای خوبیم. همان قربانیان همیشگی جنگ های سرد و گرم. ما همان هست متمایل به هیچیم. که اگر چنین نبود، که اگر ما هم از صاحبان قدرت و ثروت بودیم، دیگر برای هیچکس فرقی نداشت اهل چه سرزمینی هستیم یا اسممان در کدام لیست سیاه و سفیدی ثبت شده، آنقدر دلیل داشتند تا درهای جهان را با لبخند به رویمان بگشایند و از میان تمام مواد قانونی بند و تبصره ای برای استثنا قایل شدن بین ما و آدم های عادی پیدا کنند. اگر ما هم آدم های عادی نبودیم حتما می توانستیم با فیس بوک و گوگل و یاهو و تمام شرکت های دیگر جهان لابی کنیم و حداقل آی پی خانه ی خود را از محدودیت خارج کنیم. آری، مشکل ما فقط و فقط همین است، ما مردم معمولی هستیم.


Tuesday, April 14, 2009

بر تو چه رفت؟

آهای بهار، آمده بودی که روزگارمان را نکوترین کنی حال بگو بر تو چه رفت که چون به ما پیوستی تمام بهارانگیت رنگ زمستان گرفت؟

Sunday, March 29, 2009

بگذار رویای تو باشم

یکبار من را امتحان کن
بگذار رویای تو باشم
بگذار بر جان سکوتت
من رنگ هستی را بپاشم


بگذار دستان من و تو
یک لحظه هم آغوش باشند
این لحظه های خالی و سرد
از عشق ما مدهوش باشند


بگذار من تنها نمانم
بگذار من تنها نمیرم
بگذار تا دیگر نگویم
در جان سرسختم اسیرم


می خواهمت ای مستی ناب
شیرینی رویای هر خواب
یکبار با من مهربان باش
حال دل تنگم، تو دریاب


شعر از خودم


حالی که بر من می رود

تنهایی من را بلعیده بود یا درست تر اینکه تنهایی مرا هضم کرده بود این را در سفر امسال فهمیدم، وقتی که دیدن دوستان و آشنایان قلب مرده و خالی از احساسم را دوباره به تپش انداخت. باورم نمی شد روزی دوباره احساس پای در خانه ی قلبم بگذارد، مطمئن بودم که قلبم، روح و احساسم خودکشی کرده اند اما تمام لحظات خوشی که در این سفر داشتم چونان دمی مسیحایی جان تازه ای به وجودم بخشید. می دانی وقتی کسی اسیر تنهاییست ناچار است در خود غرق شود چون هیچ احساسی، هیچ اتفاقی، حتی هیچ کلامی از سوی کسی برای او فرستاده نمی شود، تنهایی به معنای واقعی کلمه بزرگترین درد دنیاست. در تمام دقایق قدم زدن هایمان در این چند روز، لبخندها و شوخی ها و حتی اختلاف نظرها، به این فکر می کردم که اگر در زندگی من یک یار وجود داشت چقدر خوشبخت بودم، کسی که حاضر می شد با مهربانی و تحملش بی هیچ چشمداشتی کمکم کند بلند شوم و این پیله ی تلخ و تاریک تنهایی را بشکافم و خود را رها کنم، کسی که حاضر می شد مرا به لحظه ی پروانه شدن برساند تا در کنار هم پرواز کنیم. می دانی به نظر من این خود ما انسان هاییم که امید را از هم دریغ می کنیم و دقیقا این خود ما آدم هاییم که می توانیم امید را به جان یکدیگر هدیه کنیم. کاش به هم فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن را می دادیم. می دانی، من هیچ وقت نتوانستم باور کنم که " چنان قحط سالی شد اندر دمشق/ که یاران فراموش کردند عشق"، همانطور که هیچگاه نتوانستم عشق را مترادف با آن جنگ تن به تنی که می گویند لذت بخش است بدانم. من عشق را قدم زدنی ساده در کنار کسی میدانم که تمام احساسش را به من می بخشد و بی اینکه حتی کلامی میانمان رد و بدل شود از بودن در کنار هم خوشحال و سرشار از شور و شادی می شویم. عشق را همین دل تنگی بی پایان و پر از بغض و اشکی می دانم که از لحظه ی خداحافظی با دوستان و آشنایانم گریبانم را گرفته و خیال رها کردن ندارد. من عشق را همین گیج شدن و یا به قول معروف قاطی کردن اساسی می دانم که مرا به نوشتن این چیزها وا می دارد. عشق دقیقا خود دوستی است نه فراتر از آن و نه پایین تر از آن. و به راستی که خوشا به حال همه ی دلداران و دلدادگان جهان.

پ.ن: همین جا از خانواده ی عزیز خاله ام که در این مدت میزبان ما بودند تشکر می کنم و از دخترخاله و دوست عزیزی که وجودشون باعث شد این سفر برام خاطره انگیز تر از همیشه باشه کمال تشکر را دارم. مرسی


Thursday, March 19, 2009

نوروزتان پیروز

زمستان هم ماندنی نبود. با همه ی سرما و طوفان ها و جمود و یخبندانش، صدای پای بهار برای ترساندنش کافی بود. چه کسی میداند، شاید زمستان هم عاشق بهار شده باشد، شاید آتش عشقی که برجانش فتاده او را چنین به وادی تحول می کشاند و در نهایت از او هم چیزی جز بهار باقی نمیگذارد.

فرارسیدن نوروز همیشه پیروز بر شما فرخنده باد. سالی پر از تمام خوبی ها و آرزوهای دست یافتنی را برایتان آرزومندم.



Wednesday, March 18, 2009

مرگ امید

تا میایم بخندم، تا میایم به نوروز فکر کنم، ناگهان به یاد خبر دیشب می افتم، چیزی از قلبم فرو میریزد و اشک است که جای لبخند چهره ام را می پوشاند. دیشب مشغول کادو گرفتن هدیه های نوروزیم بودم و تنها مشغله ی فکرم انتخاب زیباترین کاغذ کادو بود که خبر فوت ناگهانی امید رضا میرصیافی را شنیدم. من نمیدانم چرا در آستانه ی نوروز، در آستانه ی جشن و شادی، امید باید بمیرد؟ اصلا مگر جرم او چه بود؟ وقتی که خبر دستگیریش را شنیدم و وقتی فهمیدم که وبلاگ نویس است کنجکاو شدم وبلاگش را پیدا کنم، اما حتی با سرچ گوگل هم نتوانستم وبلاگش را بیابم. تنها از خبرهایی که از این سایت و آن سایت شنیده ام میدانم که جرم او تنها به حوزه ی اندیشه مربوط می شد و بس، شنیده بودم که به تحمل دو سال و نیم زندان محکوم شده است، اما امروز چه راحت از مرگش سخن می گویند. می گویند علت مرگش مصرف داروهای افسردگی بوده در حالی که وکیلش می گوید امید برای گذران روزهای نوروزیش در زندان از او کتابی طلب کرده بوده است. در سالهای اخیر خبرهای زیادی از مرگ و یا خودکشی زندانیان را شنیده ایم، آیا این تعداد مرگ برای بررسی شرایط درون زندان و رفع فشار بی دلیل وارد بر زندانیان کافی نبوده است؟ دیگر نمیدانم چه بگویم، فقط با تمام وجودم از این همه مرگ، از این همه سکوت و بی تفاوتی ناراحتم و میدانم در آستانه ی بهار مرگ هیچ شکوفه ای قابل باور نیست.

Tuesday, February 24, 2009

تصادف

کلامت با قلبم تصادف کرد و آن را به کما برد.


Wednesday, February 18, 2009

پایان همه ی قصه های من

وقتی که رسیدم صندلی هنوز گرم بود؛ و کمی آنسوتر، او دست در دست دیگری در حال دور شدن بود.


Friday, February 13, 2009

درد عشقی کشیده ام که مپرس

عشق حاکم مطلق دنیای درونم بود و ممنوعه ی دنیای بیرونم، و یافتنش آرزویم؛ پس دل در هزاران نرد بی حریف باختم، خود یگانه عاشق و معشوق خود شدم، دنیای هیچ عاشق دیگری به رویم در نگشود، دلم تنهاترین سرزمین عاشقانه باقی ماند، تنهای تنها و روزی در همان تنهاییش، در همان حسرت شنیدن دوستت دارم ها، در همان فصل بهاری که برای او بدون شکوفه بود و در همان لحظه ای که شنیدن هیچ ترانه ای خاطره ی عاشقانه ای را در ذهنش جاری نساخت چشمانش را برای همیشه فرو بست. و به راستی که دلم مرد از بس که عاشقی نداشت.


Thursday, February 05, 2009

جای خالی منحصر به فرد

تمام دنیا را آزمودم، هیچکس برای پر کردن جای خالیت، اندازه نبود.

Wednesday, February 04, 2009

دلگویه

نه اهل رفتن است این دل
نه کس او را هوادار است
اگر هر لحظه می نالد
به هیچ عشقی، گرفتار است
نمی خواهد رها کردن
هوای آشنایی را
نمی خواهد پذیرفتن
جهان بی پناهی را
هنوز امید می جوشد
نمیدانم چرا از او؟
هنوز او را توان میراند
به رقص ناوک ابرو
دلم از شیشه است، اما
تو گویی شهوتش سنگ است
تمام روزگارش را
به عقلم سخت در جنگ است
هم از من در گریز است او
هم از او در گریز آنها
نه من ایمن ز آشوبش
نه آسوده است از او جانها
دلم در شهر رویا مست و من در چنگ دورانم
از این همزیستی با جان فرّارم پریشانم


شعر از خودم

Sunday, January 11, 2009

وقتی که خود تبدیل به ابزار سانسور شدم

در ماده ی نوزدهم اعلامیه ی جهانی حقوق بشر آمده است: "هرکس حق آزادی عقیده و بیان دارد؛ این حق متضمن آن است که از داشتن عقاید خود بیم و اضطرابی نداشته و در کسب و انتشار اطلاعات و افکار به تمام وسایل ممکن و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد." این هرکس شامل من هم می شود و تو نیز. و من امروز این حق را از تو گرفتم. متاسفم، برای اولین بار در زندگیم کامنتی که یک اظهار نظر شخصی بود را دیلیت کردم. شاید چون اظهار نظری صریح و کمی تندروانه بود و همین صراحت و تندی مرا ترساند و یا شاید؛ نمی دانم شاید کامنتت لایحه ی جرایم رایانه ای را در ذهنم مرور کرد و من را ترساند که اگر تو را خط نزنم خودم خط خواهم خورد. نمی دانم شاید هم مثل همیشه بیهوده ترسیده ام. مثل همان وقت هایی که احساساتم را ننوشته پاک می کنم و خودم را سانسور می کنم ولی امروز ارتقا!!! پیدا کردم و تو را نیز سانسور کردم. نمی دانی چه عذاب وجدانی دارم. احساس می کنم دستم را جلوی دهانی گذاشته ام تا مبادا باز شود، من امروز خود، عامل سانسور شدم و باور کن درد دیگرسانسوری هزار بار بیشتر از خودسانسوری است. متاسفم، نمی خواستم روزی گرفتن حق دیگری را تجربه کنم اما گاهی زندگی و جبرش آدم را وا می دارد همانی باشد که همیشه از آن نفرت داشته. نمی دانم چه باید کرد، باور کن گیر افتاده ام بین ایده آل هایی که در ذهنم ساخته ام و حداقل هایی که درمیانشان زندگی می کنم. شاید بهتر باشد که دیگر ننویسم، کسی که نتواند آزادی بیان خوانندگانش را پاس بدارد همان بهتر که جز بر دفتر ذهن خویش، ننگارد.


Thursday, January 01, 2009

:(

عاقبت روزی خودم را خواهم آویخت، از تن شاخه های سر به فلک کشیده ی درخت تنهاییم.


Sunday, December 28, 2008

عزای عمومی

اگر می دانستی درون جان من چه جنگی برپاست، تمام تاریخ را عزای عمومی اعلام می کردی.


Wednesday, December 24, 2008

سال نو میلادی در دو برداشت

ضمن عرض تبریک به مناسبت فرا رسیدن سال نو میلادی. دو تا مطلب در این مورد نوشتم که اینجا میذارمش. اولیش یک داستان طنز ( البته می دونم خیلی بد شده اما به خوبی خودتون ببخشید خواستم این مدلی نوشتن را هم یک امتحانی بکنم) و دومیش یک کوته نوشت است:


برداشت اول:

تمام جوانب قضیه را بررسی کردم. حتی متر را برداشتم و فاصله ی نسبی پنجره و لوله ی بخاری تا تختم را تخمین زدم. فکر کنم اگر از پنجره بیاید زودتر و راحت تر برسد تازه نه خسته می شود و نه دوده آلود. هوا سرد است اما خوب یک شب که هزار شب نمی شود، پنجره را هم باز خواهم گذاشت، فقط به خاطر او. حالا فقط مانده کوبیدن میخ بر نقطه ای که با مداد روی دیوار علامت زده ام. ( تق تق تق- صدای کوبیده شدن میخ :D ) حالا کمی عقب می روم و جلو می آیم و از کادری که با انگشتانم ساخته ام به محل میخ خیره می شوم و در نهایت راضی از جای میخ، خودم را پرت می کنم روی تخت. حالا فقط مانده یک لنگه جوراب که آن هم زیر تخت آماده است. کلا فضای زیر تختم به دو بخش تقسیم شده است. قسمتی مربوط به جوراب های تمیز و قسمتی مربوط به جوراب های کثیف. قطعا همه ی جوراب های تمیز نابود نشده اند چون هنوز به پایان این ماه نرسیده ایم. نیازی نیست با کله به زیر تخت بروم، از همین جایی که نشسته ام اگر دستم را به سمت راست بکشم حتما جورابی شکار خواهم کرد و حالا آخرین مرحله ی کار هم به پایان رسید فقط باید جوراب را به میخ بیاویزم. اوه نه خدای من، جورابم سوراخ شده است. باز هم کار این مورچه های لعنتی است. واقعا که موجودات حقیری هستند با وجود این همه شکلات و شیرینی که از روی میزم کش میروند هنوز هم ول کن خوردن جوراب هایم نیستند. حالا دیگر مجبورم به زیر تخت بروم. اوه نه. فقط همین یک جفت جوراب تمیز باقی مانده بود که هر دو لنگه اش به طرز فجیعی سوراخ شده است. چاره ای نیست، حالا که دیر وقت است و من هم خسته نه حوصله ی بیرون رفتن در این سرما را دارم و نه دوختن این جوراب های ریش ریش را. یک لنگ از جورابی که به پا دارم را به دیوار خواهم آویخت، درست است که کمی بو می دهد ولی در عوض سوراخ نیست. خب، کار تمام شد. حالا فقط باید زیر پتو بخزم و آرزو کنم. کاش حقیقت داشتی بابا نوئل جان و بهترین دوست دنیا را برایم هدیه می آوردی اما من که می دانم فردا در جورابم هیچ هدیه ای نخواهم یافت.

آه چقدر هوا سرد است. یکی از چشم هایم را باز می کنم و نگاهی به اطراف می اندازم. لعنتی چه کسی این پنجره را باز گذاشته، با شتاب پنجره را می بندم و دوباره در تخت فرو می روم. هنوز هم دلم می خواهد بخوابم، اصلا برای چه باید هر روز صبح از خواب بیدار شوم مخصوصا که امروز، تعطیل هم هستم. آه، تعطیلات کریسمس. با خنده ای که به گریه شبیه تر است فریاد میزنم بابا نوئل جان، من را که از قلم نینداخته ای. با شلختگی کامل از تخت بیرون می آیم تا سری به جورابم بزنم و ناگهان سر جایم خشکم میزند. چشم هایم را می بندم و دوباره باز می کنم. نه. باورم نمی شود. توی جوراب خالی است اما درست زیر جوراب مرد جوان بسیار زیبایی با چشمان کاملا بسته دراز کشیده است. دور بدن مرد را با کاغذ قرمز براقی کادو پیچ کرده اند و یک روبان قرمز با پاپیونی بزرگ را به دورش بسته اند. یک کاغذ هم به روبان آویزان است که رویش نوشته سال نو مبارک. آه باورم نمی شود یعنی آرزویم برآورده شده؟ به سمت کادو می روم و روبانش را با احتیاط باز می کنم و کاغذها را از دورش برمی دارم. عجب کت خوش دوختی هم به تن دارد. گوشه ی کتش را بر می گردانم تا مارک شرکت تولیدی اش را ببینم. اما هیچ مارکی ندارد حتی بر روی آستین هایش نیز هیچ نشانه ای نیست. برایم کمی عجیب است که چرا با این همه تکانی که به این بیچاره می دهم هنوز بیدار نشده است. حتی صدایش هم زدم اما هیچ عکس العملی از خود نشان نداد. خب حتما مثل قصه ها باید ببوسمش تا بیدار شود. چشمانم را می بندم و بوسه ای فرانسوی به او می بخشم. اما باز هم هیچ اتفاقی نیافتاد. دیگر واقعا توی ذوقم خورده است. اینبار کشیده ی محکمی نثار صورت معصوم و زیبای پسرک می کنم جوری که دل خودم هم برایش می سوزد. اما باز هم هیچ عکس العملی نشان نداد. ناگهان سراپای وجودم را ترس فرا می گیرد، سرم را روی قلبش می گذارم، ضربان ندارد، نبض دست هایش را یکی یکی امتحان می کنم، نبض هم ندارد. خدای من یعنی او مرده است؟ یعنی هدیه ی من یک جسد بوده؟ دوباره نگاهی به جسد می اندازم، کف جورابم به فاصله ی 5 سانتیمتر از سر او قرار دارد. نه. باورم نمی شود. یعنی از بوی جوراب مرده بود؟. حالا با این جسد واقعی چه کنم؟ به پلیس ها چه جوابی بدهم. هیچکس قصه ام را باور نخواهد کرد؟ بابانوئل جان، جان هرکس که دوست داری برگرد و هدیه ات را ببر. دیگر عیدی نمی خواهم.


برداشت دوم:


جانم را درون جورابم گذاشته ام و به دیوار آویخته امش. بابانوئل عزیز؛ لطفا به جای هدیه، جانم را با خود ببر و شادم کن.

Tuesday, December 23, 2008

وقتی که از دست خودم عصبانی می شوم

نمی دانم چرا اما هر بار که به آرایشگاه می روم وقتی آرایشگر می پرسد وسط ابروهایت را بردارم یا نه؟ مثل بز می گویم: نه برندار. واقعا چرا؟ منی که نه به ازدواج اعتقاد دارم نه به حلقه نه به وسط ابرو نه به بکارت چرا همیشه به این سوال آرایشگر اینگونه جواب می دهم؟ از دست خودم عصبانی هستم. دلم می خواست برای یک بار هم که شده آرایشگرم بدون پرسیدن این سوال خودش وسط ابروهایم را بر می داشت. دیشب فیلمی دیدم که در مورد دادگاه های دختران فراری بود. با کلمه ی دختر فراری مشکل دارم چرا نمی گویند کودکان فراری؟ مگر جامعه ی ما پسر فراری هم ندارد؟ گاهی وقت ها از اینکه کلمات بیانگر جنسیت آدم ها می شوند حالم به هم می خورد. کاش به جز کلمه ی انسان کلمه ی دیگری برای توصیف موجودی که ما هستیم اختراع نشده بود. در فیلمی که دیدم قاضی در حالی که دختران نمی خواستند فیلمشان گرفته شود به اجبار از کل روند دادگاه هایشان فیلم می گرفت و اولین سوالی که از آن ها می پرسید این بود" آیا هنوز دختری؟" " are you a virgin?" اگر پاسخ منفی بود دختر به جز جرم فراری بودن به جرم مضاعفی نیز دچار می شد. از همه ی این چیزها حالم به هم می خورد. اول از همه از طبیعت که این همه تبعیض ناروا به جان زن انداخته، این همه درد فیزیولوژیکی که در وجود زن نهاده است و بعد از خود آدم ها حالم به هم می خورد. چرا یک دختر باید دوشیزه بودنش را جار بزند؟ هوار کند، روی پیشانیش، روی گواهی پزشکی قانونی در زمان عقدش و همه جا و همه جا اقرارش کند؟ حالم به هم می خورد از زیستن به عنوان موجودی مونث در بی منطق ترین نقطه ی زمین. از همه چیز خسته شده ام. واقعا به حال عروسک ها غبطه می خورم. عروسک ها هیچ وقت به اندازه ی ما تحقیر نمی شوند، چون هیچ کدامشان آلت جنسی ندارند.

Saturday, December 20, 2008

یلدایتان خجسته باد

نگذار خورشید در دلت غروب کند؛ که بر طولانی ترین شب جهان نیز پایانی است.
یلدایتان خجسته باد
.

Tuesday, December 16, 2008

فرندفید شش ماه پیش

این روزها فرندفید شش ماه پیش تبدیل به نوستالوژی بخشی از وبلاگستان شده است. عده ای عقیده دارند کاربران جدید فرندفید، فضای آن را غیرقابل تحمل کرده و فلسفه ی وجودی آن را زیر سوال برده اند. من یکی از همان کاربران جدیدم. از همان هایی که شش ماه پیش نبود و حالا هست و قطعا یکی از همان هایی که عده ای از حضورش ناخورسندند. اما اجازه بدهید من نیز به عنوان یک کاربر جدید از شما کاربران قدیمی سوالی بپرسم. شمایی که ما را دوست نداشتید، شمایی که ما را می شناختید، چرا به فرفر دعوتمان کردید؟ خود من شخصا در توییتر بسیار راحت و آزاد و باعلاقه مشغول نوشتن 140کلمه ای های عزیزم بودم. همان 140 کلمه ای هایی که بخشی از فرفریان قدیمی هم از خوانندگانشان بودند – البته به درستی نمی دانم آن ها را می خواندند یا نه اما حداقل جزء فالوورهایش بودند و هستند- خب، قطعا از روی آن نوشته ها می شد به علایق و سلایق من پی برد. اگر عقیده دارید هدف از ایجاد فرفرستان تولید مکانی برای بحث تخصصی در زمینه های مختلف بوده است، پس چرا فردی چون من که خود می دانستید در هیچ زمینه ای متخصص نیست را بارها و بارها به آنجا دعوت کردید؟ لطفا همه ی گناه بد شدن فرفرستان را به گردن ما تازه واردها نیندازید. خود شما هم تا حدی مقصرید که پای ما آدم های معمولی را به آن محیط سنگین و پربار باز کردید. و اما سوال دیگر اینکه چرا فرندفید خود را بهینه نمی کنید؟ خوشبختانه این محیط امکان بلاک و هاید را برای همه ی ساکنانش فراهم کرده است. لطفا در بلاک کردن آنکس که نمی پسندید تردید نکنید، عذاب وجدان هم لازم نیست، بلاک کردن حق شماست.

همیشه عقیده داشته ام تعریفی که سازنده ی یک اثر از کاربرد آن دارد نمی تواند، تنها کاربرد آن اثر باشد؛ درست مانند شعری که می تواند به جز معنای مورد نظر شاعر، معانی دیگری را نیز به طور ناخواسته اما به صورت بدیع و جالب در ذهن خواننده ایجاد کند که حتی از نظر خود شاعر هم دور مانده است. به نظر من استفاده های گوناگون از یک ابزار خاص تا جایی که به دیگران آسیبی نرساند، نه تنها بی اشکال بلکه سرشار از خلاقیت است. همین محدود شدن در تعاریف و چارچوب های بی دلیل است که کم کم انسان ها را تبدیل به ماشین های برنامه ریزی شده ای می کند که حاضر نیستند فراتر از مسیری که از قبل برایشان تعریف شده است، گام بردارند. اجازه بدهید فرندفید را به جایی فقط برای خود و همفکران و دوستانمان تبدیل نکنیم. خوشبختانه فضای مجازی تنها جایی است که در آن حقیقتا حضور هیچکس جای فرد دیگری را تنگ نخواهد کرد.

و نکته ی آخر اینکه وقتی در فضای حقیقی امکان دوست داشتن و دوست داشته شدن وجود نداشته باشد شک نداشته باشید که اگر در فضای مجازی چنین امکانی دست دهد هیچکس از آن روی گردان نخواهد شد. که این دو، جزء نخستین نیازهای روانی بشرند که انکار و کتمانشان چیزی جز سرخوردگی های روحی و افسردگی برای محرومین از این مواهب را به دنبال نخواهد داشت.

:D پ.ن: تقدیم به همه ی فرفریان عزیز همراه با لایک فراوان و هزارتا سمایلی هاگ و کیس

Saturday, December 13, 2008

تشویش

پول واریز شد، دری را از دور به رویمان گشودند، پشت در گل بود و بلبل، حالا باید ماه ها بدوم تا به در برسم، و احساسی به من می گوید آنجا چیزی به جز سراب نیست.

Thursday, December 11, 2008

توهم شیرین

درس نبود، کار نبود، مرگ را صدا زدم، یار مهربانی از پنجره آمد، و امیدی پوشالی را پفک وار در حلقم فرو ریخت، باور کردم، حقیقت مرد، حالا سرخوش توهمی شیرینم.

Tuesday, December 09, 2008

از سری خاطرات یک هیچ1

گاهی در زندگی انسان لحظاتی پیش می آید که هیچکس حاضر به دوست داشتنش نیست. حتی آنان که به حکم غریزه باید دوستش بدارند نیز از او بیزارند. باور کن سفسطه نمی کنم. من فقط احساسم را با کلمات ترسیم می کنم. با این حال قبول. من همه ی حق را به تو می دهم. می دانم تحمل آدمی مثل من آن هم این همه سال کار سختی است. ببخشید که به دنیا آمدم. ببخشید که با تربیت تو تبدیل به یک نابغه نشدم. ببخشید که آنقدر خنگ بودم که باعث سرشکستگیت شدم. ببخشید که تا ابد از نگاه تو یک بی سوادم. ببخشید که هنوز هم بخشی از فضای خانه ات را اشغال کرده ام. ببخشید که هنوز زنده ام و جرات خودکشی ندارم. و در یک کلام ببخشید که بزرگترین ضایعه ی زندگیت شده ام. متاسفم؛ باور کن خودم بیشتر از تو از این همزیستی اجباری ناراحتم. همان چند سال پیش دلم می خواست برای همیشه می رفتم، همان لحظه ای که تکرار شدم، همان لحظه ای که فهمیدم تا هیچ شدن چیزی نمانده، همان لحظه ای که طعم امروزی پرشکست تر از دیروز را چشیدم تمام وجودم پر از رفتن شده بود. اما رفتن به کجا؟ مجبور شدم به این اتاق پناه بیاورم. یادت هست از بچگی همیشه خانوم هاویشان[1] صدایم می زدی؟ آری، امروز به راستی همان شده ام که پیش بینی می کردی. سعی کردم سایه ای بیش نباشم تا مبادا حضورم آزارت دهد. اما تو حتی تحمل این سایه را هم نداری. قول نمی دهم که بروم. خودت می دانی از آدم ترسویی چون من این کار بعید است. اما تمام سعیم را برای رفتن خواهم کرد. از همین امشب شروع کردم، سعی می کنم دیگر در تیررس نگاهت نباشم. باور کن.

امضاء

یک هیچ





[1]شخصیتی در کتاب آرزوهای بزرگ اثر چارلز دیکنز.




Sunday, December 07, 2008

فراموشی

از خودم پرسیدم هیچ معلوم هست دنبال چه می گردی؟ و خودم بی درنگ پاسخ داد: فراموشی.

Tuesday, December 02, 2008

پرنده ای که نمرد

پرنده خودش را با تمام وجود به قفس کوبید اما؛ نه قفس شکست و نه پرنده مرد.


Friday, November 28, 2008

بی پناه

به کدام خانه پناه برم؛ من که حتی در خانه ی خویش حق زیستن ندارم.

Tuesday, November 25, 2008

کابوس

سال ها بعد در چنین روزی در مدرسه ای دخترانه که حیاطش سقف دارد و به دور پنجره های هر کلاسش میله کشیده اند و شیشه های پنجره را با رنگ قهوه ای رنگ کرده اند معلم فیزیک رو به دانش آموزان دختر کلاس که فقط چشمهایشان از زیر روزنه ی سیاه و کوچک لباسشان مشهود است خواهد آموخت:

الکترون ها زنانی هستند که به دور هسته ی هر اتم که شوهر آنان است پروانه وار می چرخند. دور هر شوهر( هسته ی اتم) چندین زن( الکترون) می تواند در حال چرخش باشد اما هر زن( الکترون) تنها به دور یک شوهر ( هسته ی اتم) می چرخد مگر در پیوندهای کووالانسی که شامل الکترون های بی حیا و بی ناموس می شود که به دلیل بد آموزی برای شما زنان سر به راه شوهران آینده تان؛ از کتاب درسی حذف شده است.


پ.ن: برای اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید.


Sunday, November 23, 2008

دنیایی که من می بینم

دنیای کثیفی است. هرچه پست تر باشی محبوب تری. هرچه دزدتر؛ ستوده تر. هرچه بیهوده گوتر باشی گوش ها برای شنیدن حرف هایت مشتاق ترند. فقط کافی است دروغ های بزرگ بگویی تا همه مبهوت هوش و استعدادت شوند. فقط باید خودت را پنهان کنی حتی از خویشتن خویش و با هستی دیگران دور وجود بی مقدارت کاغذ دیواری بکشی تا فریب شیرین را به چشمان خالی از اندیشه هدیه کنی. آری دنیا به کام ناجوانمردان است، به کام مردمان بی وجدان؛ و فقط کافی است در این میانه یک نفر خودش باشد، بی هیچ پیرایه و فریبی تا عالمی به رویش خط بطلان ابدی بکشند.

Saturday, November 15, 2008

من از جنس برفم

من از جنس برفم. گرمای عاشقانه ی بوسه ای می سوزاندم، آب می شوم، تمام می شوم در میانه ی لب های نیمه باز؛ و تلنگر کودکانه ای کافی است که هزار قسمتم کند چونان گردی سپید که هیچ نسیمی از غارتش بی بهره نماند. رهایم کن. من از دور تماشایی ترم و تو نیز دوست داشنی تر.

Wednesday, November 12, 2008

لذت یک توهم کوتاه

تو فقط یک بار دیگر به خواب هایم قدم بگذار من قول می دهم که تمام راه های منتهی به بیداری را مسدود کنم.