گاهی در زندگی انسان لحظاتی پیش می آید که هیچکس حاضر به دوست داشتنش نیست. حتی آنان که به حکم غریزه باید دوستش بدارند نیز از او بیزارند. باور کن سفسطه نمی کنم. من فقط احساسم را با کلمات ترسیم می کنم. با این حال قبول. من همه ی حق را به تو می دهم. می دانم تحمل آدمی مثل من آن هم این همه سال کار سختی است. ببخشید که به دنیا آمدم. ببخشید که با تربیت تو تبدیل به یک نابغه نشدم. ببخشید که آنقدر خنگ بودم که باعث سرشکستگیت شدم. ببخشید که تا ابد از نگاه تو یک بی سوادم. ببخشید که هنوز هم بخشی از فضای خانه ات را اشغال کرده ام. ببخشید که هنوز زنده ام و جرات خودکشی ندارم. و در یک کلام ببخشید که بزرگترین ضایعه ی زندگیت شده ام. متاسفم؛ باور کن خودم بیشتر از تو از این همزیستی اجباری ناراحتم. همان چند سال پیش دلم می خواست برای همیشه می رفتم، همان لحظه ای که تکرار شدم، همان لحظه ای که فهمیدم تا هیچ شدن چیزی نمانده، همان لحظه ای که طعم امروزی پرشکست تر از دیروز را چشیدم تمام وجودم پر از رفتن شده بود. اما رفتن به کجا؟ مجبور شدم به این اتاق پناه بیاورم. یادت هست از بچگی همیشه خانوم هاویشان[1] صدایم می زدی؟ آری، امروز به راستی همان شده ام که پیش بینی می کردی. سعی کردم سایه ای بیش نباشم تا مبادا حضورم آزارت دهد. اما تو حتی تحمل این سایه را هم نداری. قول نمی دهم که بروم. خودت می دانی از آدم ترسویی چون من این کار بعید است. اما تمام سعیم را برای رفتن خواهم کرد. از همین امشب شروع کردم، سعی می کنم دیگر در تیررس نگاهت نباشم. باور کن.
امضاء
یک هیچ

