Wednesday, December 24, 2008

سال نو میلادی در دو برداشت

ضمن عرض تبریک به مناسبت فرا رسیدن سال نو میلادی. دو تا مطلب در این مورد نوشتم که اینجا میذارمش. اولیش یک داستان طنز ( البته می دونم خیلی بد شده اما به خوبی خودتون ببخشید خواستم این مدلی نوشتن را هم یک امتحانی بکنم) و دومیش یک کوته نوشت است:


برداشت اول:

تمام جوانب قضیه را بررسی کردم. حتی متر را برداشتم و فاصله ی نسبی پنجره و لوله ی بخاری تا تختم را تخمین زدم. فکر کنم اگر از پنجره بیاید زودتر و راحت تر برسد تازه نه خسته می شود و نه دوده آلود. هوا سرد است اما خوب یک شب که هزار شب نمی شود، پنجره را هم باز خواهم گذاشت، فقط به خاطر او. حالا فقط مانده کوبیدن میخ بر نقطه ای که با مداد روی دیوار علامت زده ام. ( تق تق تق- صدای کوبیده شدن میخ :D ) حالا کمی عقب می روم و جلو می آیم و از کادری که با انگشتانم ساخته ام به محل میخ خیره می شوم و در نهایت راضی از جای میخ، خودم را پرت می کنم روی تخت. حالا فقط مانده یک لنگه جوراب که آن هم زیر تخت آماده است. کلا فضای زیر تختم به دو بخش تقسیم شده است. قسمتی مربوط به جوراب های تمیز و قسمتی مربوط به جوراب های کثیف. قطعا همه ی جوراب های تمیز نابود نشده اند چون هنوز به پایان این ماه نرسیده ایم. نیازی نیست با کله به زیر تخت بروم، از همین جایی که نشسته ام اگر دستم را به سمت راست بکشم حتما جورابی شکار خواهم کرد و حالا آخرین مرحله ی کار هم به پایان رسید فقط باید جوراب را به میخ بیاویزم. اوه نه خدای من، جورابم سوراخ شده است. باز هم کار این مورچه های لعنتی است. واقعا که موجودات حقیری هستند با وجود این همه شکلات و شیرینی که از روی میزم کش میروند هنوز هم ول کن خوردن جوراب هایم نیستند. حالا دیگر مجبورم به زیر تخت بروم. اوه نه. فقط همین یک جفت جوراب تمیز باقی مانده بود که هر دو لنگه اش به طرز فجیعی سوراخ شده است. چاره ای نیست، حالا که دیر وقت است و من هم خسته نه حوصله ی بیرون رفتن در این سرما را دارم و نه دوختن این جوراب های ریش ریش را. یک لنگ از جورابی که به پا دارم را به دیوار خواهم آویخت، درست است که کمی بو می دهد ولی در عوض سوراخ نیست. خب، کار تمام شد. حالا فقط باید زیر پتو بخزم و آرزو کنم. کاش حقیقت داشتی بابا نوئل جان و بهترین دوست دنیا را برایم هدیه می آوردی اما من که می دانم فردا در جورابم هیچ هدیه ای نخواهم یافت.

آه چقدر هوا سرد است. یکی از چشم هایم را باز می کنم و نگاهی به اطراف می اندازم. لعنتی چه کسی این پنجره را باز گذاشته، با شتاب پنجره را می بندم و دوباره در تخت فرو می روم. هنوز هم دلم می خواهد بخوابم، اصلا برای چه باید هر روز صبح از خواب بیدار شوم مخصوصا که امروز، تعطیل هم هستم. آه، تعطیلات کریسمس. با خنده ای که به گریه شبیه تر است فریاد میزنم بابا نوئل جان، من را که از قلم نینداخته ای. با شلختگی کامل از تخت بیرون می آیم تا سری به جورابم بزنم و ناگهان سر جایم خشکم میزند. چشم هایم را می بندم و دوباره باز می کنم. نه. باورم نمی شود. توی جوراب خالی است اما درست زیر جوراب مرد جوان بسیار زیبایی با چشمان کاملا بسته دراز کشیده است. دور بدن مرد را با کاغذ قرمز براقی کادو پیچ کرده اند و یک روبان قرمز با پاپیونی بزرگ را به دورش بسته اند. یک کاغذ هم به روبان آویزان است که رویش نوشته سال نو مبارک. آه باورم نمی شود یعنی آرزویم برآورده شده؟ به سمت کادو می روم و روبانش را با احتیاط باز می کنم و کاغذها را از دورش برمی دارم. عجب کت خوش دوختی هم به تن دارد. گوشه ی کتش را بر می گردانم تا مارک شرکت تولیدی اش را ببینم. اما هیچ مارکی ندارد حتی بر روی آستین هایش نیز هیچ نشانه ای نیست. برایم کمی عجیب است که چرا با این همه تکانی که به این بیچاره می دهم هنوز بیدار نشده است. حتی صدایش هم زدم اما هیچ عکس العملی از خود نشان نداد. خب حتما مثل قصه ها باید ببوسمش تا بیدار شود. چشمانم را می بندم و بوسه ای فرانسوی به او می بخشم. اما باز هم هیچ اتفاقی نیافتاد. دیگر واقعا توی ذوقم خورده است. اینبار کشیده ی محکمی نثار صورت معصوم و زیبای پسرک می کنم جوری که دل خودم هم برایش می سوزد. اما باز هم هیچ عکس العملی نشان نداد. ناگهان سراپای وجودم را ترس فرا می گیرد، سرم را روی قلبش می گذارم، ضربان ندارد، نبض دست هایش را یکی یکی امتحان می کنم، نبض هم ندارد. خدای من یعنی او مرده است؟ یعنی هدیه ی من یک جسد بوده؟ دوباره نگاهی به جسد می اندازم، کف جورابم به فاصله ی 5 سانتیمتر از سر او قرار دارد. نه. باورم نمی شود. یعنی از بوی جوراب مرده بود؟. حالا با این جسد واقعی چه کنم؟ به پلیس ها چه جوابی بدهم. هیچکس قصه ام را باور نخواهد کرد؟ بابانوئل جان، جان هرکس که دوست داری برگرد و هدیه ات را ببر. دیگر عیدی نمی خواهم.


برداشت دوم:


جانم را درون جورابم گذاشته ام و به دیوار آویخته امش. بابانوئل عزیز؛ لطفا به جای هدیه، جانم را با خود ببر و شادم کن.

2 comments:

glassyworld said...

برداشت اول بهتر بود، دومی خیلی خشن بود

کوچولو said...

:D مرسی