Friday, February 13, 2009

درد عشقی کشیده ام که مپرس

عشق حاکم مطلق دنیای درونم بود و ممنوعه ی دنیای بیرونم، و یافتنش آرزویم؛ پس دل در هزاران نرد بی حریف باختم، خود یگانه عاشق و معشوق خود شدم، دنیای هیچ عاشق دیگری به رویم در نگشود، دلم تنهاترین سرزمین عاشقانه باقی ماند، تنهای تنها و روزی در همان تنهاییش، در همان حسرت شنیدن دوستت دارم ها، در همان فصل بهاری که برای او بدون شکوفه بود و در همان لحظه ای که شنیدن هیچ ترانه ای خاطره ی عاشقانه ای را در ذهنش جاری نساخت چشمانش را برای همیشه فرو بست. و به راستی که دلم مرد از بس که عاشقی نداشت.


0 comments: