تا میایم بخندم، تا میایم به نوروز فکر کنم، ناگهان به یاد خبر دیشب می افتم، چیزی از قلبم فرو میریزد و اشک است که جای لبخند چهره ام را می پوشاند. دیشب مشغول کادو گرفتن هدیه های نوروزیم بودم و تنها مشغله ی فکرم انتخاب زیباترین کاغذ کادو بود که خبر فوت ناگهانی امید رضا میرصیافی را شنیدم. من نمیدانم چرا در آستانه ی نوروز، در آستانه ی جشن و شادی، امید باید بمیرد؟ اصلا مگر جرم او چه بود؟ وقتی که خبر دستگیریش را شنیدم و وقتی فهمیدم که وبلاگ نویس است کنجکاو شدم وبلاگش را پیدا کنم، اما حتی با سرچ گوگل هم نتوانستم وبلاگش را بیابم. تنها از خبرهایی که از این سایت و آن سایت شنیده ام میدانم که جرم او تنها به حوزه ی اندیشه مربوط می شد و بس، شنیده بودم که به تحمل دو سال و نیم زندان محکوم شده است، اما امروز چه راحت از مرگش سخن می گویند. می گویند علت مرگش مصرف داروهای افسردگی بوده در حالی که وکیلش می گوید امید برای گذران روزهای نوروزیش در زندان از او کتابی طلب کرده بوده است. در سالهای اخیر خبرهای زیادی از مرگ و یا خودکشی زندانیان را شنیده ایم، آیا این تعداد مرگ برای بررسی شرایط درون زندان و رفع فشار بی دلیل وارد بر زندانیان کافی نبوده است؟ دیگر نمیدانم چه بگویم، فقط با تمام وجودم از این همه مرگ، از این همه سکوت و بی تفاوتی ناراحتم و میدانم در آستانه ی بهار مرگ هیچ شکوفه ای قابل باور نیست.
Wednesday, March 18, 2009
Subscribe to:
Post Comments (Atom)


0 comments:
Post a Comment