Sunday, March 29, 2009

حالی که بر من می رود

تنهایی من را بلعیده بود یا درست تر اینکه تنهایی مرا هضم کرده بود این را در سفر امسال فهمیدم، وقتی که دیدن دوستان و آشنایان قلب مرده و خالی از احساسم را دوباره به تپش انداخت. باورم نمی شد روزی دوباره احساس پای در خانه ی قلبم بگذارد، مطمئن بودم که قلبم، روح و احساسم خودکشی کرده اند اما تمام لحظات خوشی که در این سفر داشتم چونان دمی مسیحایی جان تازه ای به وجودم بخشید. می دانی وقتی کسی اسیر تنهاییست ناچار است در خود غرق شود چون هیچ احساسی، هیچ اتفاقی، حتی هیچ کلامی از سوی کسی برای او فرستاده نمی شود، تنهایی به معنای واقعی کلمه بزرگترین درد دنیاست. در تمام دقایق قدم زدن هایمان در این چند روز، لبخندها و شوخی ها و حتی اختلاف نظرها، به این فکر می کردم که اگر در زندگی من یک یار وجود داشت چقدر خوشبخت بودم، کسی که حاضر می شد با مهربانی و تحملش بی هیچ چشمداشتی کمکم کند بلند شوم و این پیله ی تلخ و تاریک تنهایی را بشکافم و خود را رها کنم، کسی که حاضر می شد مرا به لحظه ی پروانه شدن برساند تا در کنار هم پرواز کنیم. می دانی به نظر من این خود ما انسان هاییم که امید را از هم دریغ می کنیم و دقیقا این خود ما آدم هاییم که می توانیم امید را به جان یکدیگر هدیه کنیم. کاش به هم فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن را می دادیم. می دانی، من هیچ وقت نتوانستم باور کنم که " چنان قحط سالی شد اندر دمشق/ که یاران فراموش کردند عشق"، همانطور که هیچگاه نتوانستم عشق را مترادف با آن جنگ تن به تنی که می گویند لذت بخش است بدانم. من عشق را قدم زدنی ساده در کنار کسی میدانم که تمام احساسش را به من می بخشد و بی اینکه حتی کلامی میانمان رد و بدل شود از بودن در کنار هم خوشحال و سرشار از شور و شادی می شویم. عشق را همین دل تنگی بی پایان و پر از بغض و اشکی می دانم که از لحظه ی خداحافظی با دوستان و آشنایانم گریبانم را گرفته و خیال رها کردن ندارد. من عشق را همین گیج شدن و یا به قول معروف قاطی کردن اساسی می دانم که مرا به نوشتن این چیزها وا می دارد. عشق دقیقا خود دوستی است نه فراتر از آن و نه پایین تر از آن. و به راستی که خوشا به حال همه ی دلداران و دلدادگان جهان.

پ.ن: همین جا از خانواده ی عزیز خاله ام که در این مدت میزبان ما بودند تشکر می کنم و از دخترخاله و دوست عزیزی که وجودشون باعث شد این سفر برام خاطره انگیز تر از همیشه باشه کمال تشکر را دارم. مرسی


2 comments:

Silence said...

پيله تنهايي...
پيله هاي تنهايي...
خود خواسته...يا اجباري...انتخابي...يا تحميلي...te

sina said...

خوشحالم