Monday, June 22, 2009

شب ستاره کش

حرفی برای گفتن
دیگر نمانده باقی
از پشت بام دنیا
افتاده تشت ساقی

دیدی چگونه با خون
شستند دست و رو را
کردند زنده در خاک
نجوای آرزو را

هرجا که لاله ای بود
با تیشه سر بریدند
نازک جوانه ها را
از جان خاک چیدند

اینک زمین تبدار
در سوگ ما نشسته
بغض زمانه از این
نامردمی شکسته

بگذار بانگ ما را
با خود برد پرستو
وقتی نسیم، راهش
بسته است از همه سو

بگذار بار دیگر
تاریخ قصه سازد
از خون بی گناهان
نقش حماسه سازد

دوران همیشه بر جور
هرگز نماند، آری
روزی دگر بیاید
در صلح و کامکاری

بر این ستاره کش، شب
نقش سحر بر آید
دوران هجر خورشید
بر آسمان سر آید

گر بر لبم نشسته
بانگ سکوت و بر دل
گر از هجوم وحشت
خون است و درد، حاصل

تا دست های ما در
دستان هم نشسته است
حتی اگر تن ما
در خاک پیله بسته است

پیروز این نبردیم
همراه و یار و یکدل
پای سیاهی از این
پیوند، مانده در گل


شعر از خودم


1 comments:

Silence said...

""The world is closing in
Did you ever think
That we could be so close,like brothers
The future's in the air
I can feel it everywhere
Blowing with the wind of change


Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow dream away
In the wind of change...""...